پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
312
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
از دست مادان چوب مىخورند و براى درآمدن به نزد پادشاه خود از پارسان اجازه مىطلبند . كليتوس بدينسان بىپروا سخن مىگفت و پيرامونيان الكساندر هم همگى از صندليهاى خود برخاسته مىخواستند به او دشنام بدهند ، ولى پيران دخالت كرده آنان را به جاى خود باز نشاندند . در اين ميان الكساندر روى به كسينودوخوسپاردى « 1 » و آرتميوسكلفونى « 2 » كرده از آنان پرسيد : آيا چنين نيست كه يونانيان در برابر ماكيدونيان خود را چنان مىگرفتند كه مردان نيمه خدا در برابر جانوران درنده بيابان ؟ با همه اين كليتوس دست برنداشته مىگفت : اگر الكساندر عذرى دارد بگويد و گرنه براى چيست كه او كسانى را كه آزاد زاييده شدهاند و هميشه انديشه خود را با آزادى بر زبان مىآوردند براى شام خوردن با خويش دعوت نموده ؟ براى او چه بهتر بود كه با ايرانيان و با بردگان گفتگو و نشست و برخاست نمايد كه به آرزوى دل كردن پيش كمربند ايرانى و جبه سفيد او كج مىكنند . از اين جملهها الكساندر آتشين گرديده ديگر خوددارى نتوانسته بپاخاست و يكى از سيبهايى را كه روى ميز بود برداشته به او پرتاب كرد . سپس پى شمشير مىگشت كه آريستوفانيس پاسبان خاص او و ديگران وى را گرفته جلوگيرى كردند . ولى او از دست ايشان رها شده به آواز بلند با زبان ماكيدونى پاسبان خاص را صدا كرد و اين خود دليل بود كه حالش سخت به هم خورده سپس طبلزن را صدا كرده دستور داد كه آواز طبل را بلند كند و چون ديد فرمان نمىبرد مشت سختى به او زد . اگرچه سپس اين نافرمانى او را پسنديد . زيرا اگر طبل مىزد در آن هنگام شب ناگهان لشكر به هم برآمده شورش پديد مىآمد . با اين آشفتگى كليتوس هنوز سرفروتنى نداشت . با سختى بسيار او را از اطاق بيرون كردند . ولى بيدرنگ از در ديگرى بازگشته و بيباك و بىپروا به خواندن اين شعر ايورپيديس آغاز كرد : آخ ! در يونان چه سامانهاى زشتى نمايان گرديده !
--> ( 1 ) . Xenodochus از مردم Pard ( 2 ) . Artemius از مردم Colophon كلفون شهرى يونانى در آسياى كوچك بوده .